تبليغاتX
دلیل
دستنوشته ها
راستش عید فطر نیومدم و تبریک به حالا موکول شد چون واقعا تحمل نداشتم هی یاد اشک ریختنا و تموم شدن ماه رمضون بیفتم ولی خوب عیدتون که خیلی ازش گذشته مبارک  یه تشکرم همینجا از همه ی کسایی که بهم سر زدن و نظر دادن  فکر کنم این تشکره هر چند وقت یه بار لازمه  بعدشم  یه معذرت خواهی به خاطر کم کاریا و خشت زدنای مداومم که خودم از خودم اصلا انتظار ندارم..... ایشالا با کمک خدا دوباره شروع کنم به نوشتن جدی و اساسی شما هم بهم روحیه بدید ......... بازم ممنون
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 16:39  توسط مرضیه .ج | 

آرام و بی صدا

در راه بی هدف

بی هیچ قید و بند

بی هیچ فکر و درد

در صورت اینچنین

در دل پر از سکوت

اما پر از سوال

اما پر از ملال

چشمش به پیش پا

لبها به روی هم

دستان کنار تن

پاها به جنب و جوش

خاموش و بی خروش

در سر چه فکرها

در دل چه دردها

یک لحظه ایست مکث

جایی که او نشست

در خود غریق شد

در اوج غم شکست

ساعت جلو شتافت

ساعتشمار رفت

گامش به سه رسید

او همچنان نشست

باران گفته بود

باران برگها

کوچ کلاغها

ساعت به شب رسید

رقص ستاره ها

مهتاب بی صدا

آرام و نقره گون

او همچنان نشست

مهتاب و آفتاب 

در رو به روی هم

آهنگ گرگ و میش

تاریک و روشن است

ساعت سحر شدست

اینک طلوع صبح

روزی دوباره شد

او همچنان نشست

یک عابر غریب

از پیش او گذشت

چشمش به او که خورد

برگشت پیش او

نزدیک او نشست

خمیازه ای کشید

"صبحت بخیر رفیق

از کی نشسته ای..؟

دار قرار یا…

هی با توام رفیق

خوابی رفیق یا…

آقا رفیق هی… "

دستی به او کشید

" بیچاره سالهاست

انگار مرده است

باید خبر دهم

نه بهتر است زود

جایی دگر روم"

او همچنان نشست.....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 6:44  توسط مرضیه .ج | 

ماه رمضون ماه مورد علاقه ی منه نممی گم به خاطر عبادات و پر و پیمون کردن توشه ی آخرت و افزودن بر ایمان و توبه از معاصی انجام داده و اینجور حرفای بالا منبریه چون اصلا شکل این حرفا نیستم ولی عاشقشم بدجور از بچگیام . هنوز شروع نشده گریه هام شروع می شد که چی قراره یه روز این ماه تموم بشه هنوزم همینطورم.

تو این ماه بیشتر به خدا می گم خیلی باحالی ما کوچیکتیم بیشتر می گم شکر و راضیم به رضات این مطلب رو بد نیست بنویسم شما هم بدونید:

خداوند در دو جا می خندد:

1.جایی که همه بخواهند جلوی انجام کاری را بگیرند و او بخواهد آن کار انجام شود.

2.جایی که همه تلاش کنند کاری انجام شود و او نخواهد آن کار انجام شود.

پس بهتره همیشه راضی به رضاش باشیم همت خیلی مهمه ولی قسمت رو از یاد نبریم. بازم برای همه دعا میکنم( دعای دیگران در حق آدم خیلی زودتر مستجاب می شه):

خدایا کاری کن که صلاح تو بر خواسته ها و آرزوهای ما منطبق باشه.

یا علی مدد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 3:45  توسط مرضیه .ج | 

                            برگ ها با وزش باد تکان می خوردند و خدا می رقصید . دست مادر را رها می کرد کودک کوچک و شیطان و خدا گم می شد . ماه از بالای بام لبخندی به زمین می بخشید و خدا می خندید. شاپرک از راه درازی باز می گشت و خدااز راه می رسید. درس میداد معلم و می گفت به ما : 20 سال است در گوشه ی اتاق بر تخت آرام و بی صداست. زیبا و خوش قامت مردانه و صبور اما ساکن و بی حرکت . 20 سال پیش وقتی که راه می رفت 20 سال پیش دانشگاه وقتی که درس می خواند 20 سال پیش وقتی که جنگ او را به جبهه خواند....

می گفت روزی که کنارش بودم در آن اتاق تنهایی گفت: سهراب بخوان . باز کردم کتاب را خواندم برای او: " و خدایی که در این نزدیکی است" گفت: ای وای چه دور . من خدایم نه در این نزدیکی که همینجاست میخندد می گوید که در هر نفسم می بینمش لمسش می کنم در کش می کنم ... و می گفت معلم با اشک : چه بزرگی ای مرد 20 سال است که در تنهایی بی حرکت ساکن دور از همه ی آدمها و چنین بی شکوه و گله و چنین سرزنده وای بر ما که خدامان حتی نه در این نزدیکی که در آن دور دست ها گم شده است. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 2:49  توسط مرضیه .ج | 

نشست

نشست(زن) و ترس در دیدگانش بود

به فنجان واژگونم به دقت نگریست

گفت: پسرم اندوهگین مباش

پسرم عشق سرنوشت توست

پسرم عشق سرنوشت توست

پسرم به یقین شهید می میرد

آن که در راه محبوب جان بسپارد

پسرم پسرم

بسیار نگریسته ام و ستارگان را بسیار مرور کرده ام

اما فنجانی شبیه فنجان تو نخوانده ام

بسیار نگریسته ام و ستارگان را بسیار مرور کرده ام

اما غمی که مانند غم تو باشد نشناخته ام

سرنوشتت بی بادبان در دریای عشق راندن است

و سراسر زندگی ات کتابی ست از اشک

و تو گرفتار میان آب و آتش

با وجود تمامی سوزش ها

و با وجود تمامی پی آمد ها

و با وجود اندوهی که ماندگار است در شب و روز

و با وجود باد گردباد و هوای بارانی به زندگی سوگند

پسرم پسرم عشق بر جای می ماند

عشق زیباترین سرگذشت هاست

در زندگی ات زنی ست با چشمانی شکوهمند

لبانش چون خوشه ی انگور

و خنده اش نغمه ی مهربانی

موی پریشان او چونان مجنون به اکناف دنیا سفر می کند

پسرم زنی اختیار کرده ای که قلب دنیا دوستدار اوست

اما آسمان تو بارانی ست و راه تو بسته ی بسته

و محبوبه ی تو در کاخی که نگهبانانی دارد در خواب است.

هر آن که بخواهد به منزلگاهش وارد شود و هر آن که به خواستگاریش برود

از پرچین باغش بگذرد

و گره ی گیسوانش را بگشاید

پسرم ناپدید می شود ناپدید

پسرم

پسرم به زودی در همه جا به جستجوی او خواهی پرداخت

از موج دریا  و مروارید های کرانه ها سراغش را می گیری

و در می نوردی و می پیمایی دریا ها و دریا ها را

و اشک های تو رود ها را لبریز خواهد کرد

و غمت چون فزونی می یابد درختان سر بر می کشند

پسرم اما روزی باز خواهی گشت نومید و تن خسته

و آن زمان از پس گذار عمر خواهی دانست

که در تمامی زندگی به دنبال رشته ای از دود بوده ای

پسرم معشوقه ی دلت نه وطنی دارد نه زمینی و نشانی

وه چه دشوار است پسرم عشق تو به زنی که او را نام و نشانی نیست

پسرم پسرم

............................................................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 4:58  توسط مرضیه .ج | 

جلست

جلست والخوف بعینها

تتامل فنجانی المقلوب

قالت یا ولدی لاتحزن

فالحب علیک هو المکتوب یا ولدی

الحب علیک هو المکتوب یا ولدی

یا ولدی قد مات شهیدا

من مات فداء اللمحبوب

یا ولدی یا ولدی

بصرت بصرت و نجمت کثیرا

لکنی لم اقرا ابدا فنجانا یشبه فنجانک

بصرت بصرت و نجمت کثیرا

لکنی لم اعرف ابدا احزانا تشبه احزانک

مقدورک ان تمضی ابدا فی بحر الحب بغیر قلوع

و تکون حیاتک طول العمر طول العمر کتاب دموع

مقدورک ان تبقی مسجونا بین الماء و بین النار

فبرغم جمیع حرائقه

فبرغم جمیع سوابقه

و برغم الحزن الساکن فینا لیل نهار

وبرغم الریح و برغم الجو الماطر والعصار

الحب سیبقی یا ولدی

احلی الاقدار یا ولدی

بحیاتک یا ولدی امراه عیناها سبحان المعبود

فمها مرسوم کالعنقود

ضحکتها انغام و ورود

والشعر الغجری المجنون یسافر فی کل دنیا

قد تغدو امراه یا ولدی یهواها القلب هی الدنیا

لکن سماءک ممطره و طریقک مسدود مسدود

فحبیبه قلبک یا ولدی نائمه فی قصر مرصود

من یدخل حجرتها من یطلب یدها

من یدنو من سور حدیقتها

من حاول فک ضفائرها

یا ولدی مفقود مفقود مفقود

یا ولدی

ستفتش عنها یا ولدی یا ولدی فی کل مکان

وستسال عنها موج البحر و تسال فیروز الشطان

وتجوب بحارا بحارا

و تفیض دموعک انهارا

وسیکبر حزنک حتی یصبح اشجارا اشجارا

وسترجع یوما یا ولدی مهزوما مکسورا الوجدان

وستعرف بعد رحیل العمر

بانک کنت تطارد خیط دخان

فحبیبه قلبک یا ولدی لیس لها ارض او وطن او عنوان

ما اصعب ان تهوی امراه یا ولدی لیس لها عنوان

یا ولدی یا ولدی

............... 

این یه شعر معروف و خیلی (البته از نظر من )قشنگ ازنزار قبانی شاعر مصریه که عبدالحلیم حافظ خواننده و بازیگر مشهور مصر اون رو خونده اگه بخواید ترجمه ی فارسیشم براتون مینویسم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 16:0  توسط مرضیه .ج | 
یه مدت سرم گرم که چه عرض کنم تو فکر انجام یه کاراییم که البته اگه خدا بخواد انجام بدم ۱.داستانی نوشته بودم که قرار بود ویرایشش کنم و یه نفر دیگه هم این کارو انجام بده اما تصمیم گرفتم به جای اینکار از اول بنویسمش و نثرشو قوی تر کنم ۲.اگه خدا بخواد می خوام رو چندتا شعر جدید کار کنم آخه تا حالا معتقد بودم ارزش شعر به اینه که خودش یهو به ذهن آدم برسه حالا هم اعتقادم همینه ولی اگه کسی می خواد تو شعر گفتن تبحری پیدا کنه باید روی شعرای زیادی کار کنه ۳.بیشتر به ورزشم بپردازم آخه اگه اینجوری ادامه بدم و وزنه نزنم از ریخت و فرم میفتم همینطور ورزشای هوازیمم باید بیشتر کنم ۴.یه کم به فکر دوستام باشم و بهشون سر بزنم . .............

اصلا نمی دونم چرا اینارو به شما گفتم شما گفتم شاید چون همیشه کارای مهمتری داشتم اینارو پشت گوش انداختم اما حالا اینارو نوشتم که دیگه نتونم زیرشون بزنم دوستا با دونستن اینا هی بهم گوشزدشون میکنن ای بابا  ولی بازم تهش امان از آدم گش... ا ببخشید منظورم آدم تنبله

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 11:24  توسط مرضیه .ج | 
اینا رو هم روی اون لنگه ی در نوشتم:

چشمه کجاست تا که من آب کشم سبو سبو....

تو کمان کشیده و در کمین که زنی بهتیرم و من غمین

                                                       همه ی غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنی.....

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت             که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت......

گر کسی وصف او ز من پرسد بی دل از بی نشان چه گوید باز 

                                           عاشقان کشتگان معشوقند بر نیاید ز کشتگان آواز ......

ما عشق تو نادیده خریدیم علی .....

گفتی از من با وفا تر با غم تو آشناتر هرچه بشتابی نیابی....

واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند         چون به خلوت میروند آن کار دیگر می کنند

پرسشی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس            توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند.....

من به یک لحظه شدم افسانه ی تو                   اینچنین دیوانه ای دیوانه ی تو.......

هر کس که گفت بهر تو مردم دروغ گفت              من راست گفته ام که برای تو زنده ام.....

بی تو شبی دگر رسید زمین به انتظار تو               تو فتح صبح صادقی که عالمی فدای تو......

دریای شور انگیز چشمان تو زیباست                   آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست.....

همه کس طالب یارند چه هوشیار و چه مست       همه جا خانه ی عشق است چه مسجد چه کنشت........

خود مهتابی تو اصلا خود مهتاب       تو همون قله ی مغرور و بلندی که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی.......

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:55  توسط مرضیه .ج | 
گویم سخن را باز گو مردی کرم ز آغاز گو           واین بی ملولی شرح کن من سخت کند و کودنم 

گوید که آن گوش گران بهتر ز هوش دیگران         صد فضل دارد این بر آن کانجا هوا اینجا منم    .....

ملک در سجده ی آدم زمین بوس تو نیت کرد      که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی.....

ای فسانه فسانه فسانه    ای خدنگ تو را من نشانه ای علاج دل ای داروی درد همره گریه های شبانه      با من سوخته در چه کاری......

او منم یا منم او یا بود از او منمم....

شکسته دل تر از آن ساغر بلورینم                   که در میانه ی خارا کنی ز دست رها.....

زنده دارد زنده دل دم را هر کجا هر گاه     اوج بخشد کیفیت کم را گفتگو بس ماجرا کوتاه        ما اگر مستیم بی گمان هستیم.......

نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل                    تو پس پرده چه دانی که که خوبست و که زشت ......

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید                     در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید وز این مرگ مترسید                     کز این خاک بر آیید سماوات بگیرید............

ملامت گو چه در یابد میان عاشق و معشوق      نبیند چشم نا محرم خصوص اسرار پنهانی.....

هو حق و حق هو علی مولای من                    پر شد از عشق علی اعضای من........

دلخوشم من به خیالی که محاله........

نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل      چو تخته پاره بر موج رها رها رها من......

این شعرا رو روی یه لنگه ی در کمدم نوشتم گفتم بد نیست بخونیدشون لنگه ی بعدیم باشه واسه ی بعد.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 13:59  توسط مرضیه .ج | 
یه سلام کنم اول که مونده تو دلم سلام آخیش خوب حالا اینو میخواستم بگم دوستانی که برای مشاوره پیغام داده بودن آدرس میل یا وبشونو بذارن من شمارمو به صورت میل یا پیغام خصوصی تو وبشون مینویسم به پیغاما یا میلتون سر بزنید تا یه ارتباط خوب که ایشالا نتیجه بخش باشه با هم داشته باشیم. یا علی
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:7  توسط مرضیه .ج | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اگه نمیتونی خوب حرف بزنی یا اگه میتونی ولی گوش شنوا نداری یا اگه خوب مینویسی یا حتی بد اگه ناراحتی یا خوشحال اگه بغض کردی اگه... هرچی که هست یا نیست بنویس بنویس

نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
کافه شب
مقیم
رایزن
کارتپستالهای فوق العاده
ساده دل
بلوف
صد وپنجاه کیلومتر دورتر
یه سایت باحال با عکسای توپ
لام تا کام
تمام می شوم شبی فقط تو یک اشاره کن
بهامین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM